،
،
تو را ریشه یابی میکنم
بی پیشداوری
- که حق مسلم ما بود.
کدام نشانه را بر طنین صدایت آویختی
تا بهانه ای برای آرامشم شود؟
رنگ از کدام حادثه بر چهره ات نشست؟
که زخم تازیانه ء عشق را ،
چون زینتی گران،
بر گرده نهادم و ملامت کردم
آسمان را...
و زمین را...
که این درد را تحملشان نبود...
که آدمی ،
همزاد را جستجو کند
به خیالی هوشیار...
زنده...
و مجسم.
...
به من چه که میراث آسمان ،
در تابوتی ارغوانی
یا سیاه...
ویا هر زهر مار دیگر...
به امانت زمین
واگذاشته میشود !
خدا و آسمانش چه تسلی میدهند اگر
اینکه امروز دوستش دارم ،
مرا به خود واگذارد... فردا ؟